تبليغاتX
شورش علیه ِ متن
  جذر و مد
    دریا  ، کرانه ،  مرد ،  زیر و زبر شدن
    موجی گرسنه  را سراپا  سپر شدن
    پارو شکسته در نگاهت  گدازه ای
    در چشمهای سرخ تر شعله ورشدن
    تلخا  که  تلخ  نباشی  تو  بعد از این
    این قهوه را بنوش با من شکر شدن
    من راه چشمان  تو را رو  نکرده ام
    دیشب همه ی ستاره هادس به سرشدن
    بازوی خسته  ،  قایقی  روی  ابرها
    آنجا  فرشته ای  که  با دورتر  شدن -
    از این زمین سنگ ، سیمان  ، آهنی...
    خونی  نمی جهد  چرا  نیشتر  شدن
    جنگل ،پیاده رو ، خیابان،سقوط،خون
    مثل   درخت  سجده گاه  تبر   شدن
|+| نوشته شده توسط حمزه اولاد در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386  |
  شهر ما خانه ی ما
قفس را از هم باز می کنیم
قفسه می ریزد توی خیابان
درخت لباس جامعه می شود
 گوزن می پرد در بلوار و
میمون می شاشد بر تماشاچیان
یوزی نیست امام را بدود تا جمهوری
نمی توانم گرگ باشم در این پیراهن
هر شب من و این زن قلمدان را
رُفتگری شیک می ریزد عقب ماشین
شهر ما خانه ی ما
|+| نوشته شده توسط حمزه اولاد در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386  |
  پدر
     دوچرخه دوست صمیمی اش
     چند کتاب و این پاکت سیگار
     مرد خوبی است
     زن همسایه می گوید
     آچارکِش ماشینهای سنگین است
     دستانش فرانسه اند برای لاشه های بنز
     با آنها گاهی آهنگی می نوازد
     گاه دست می کشد به یازده سالگی سوسن
     -دختر همسایه-
     دیر وقت  خانه  می آید
     با لباسهای روغنی و
     چند سیب آب پز و تخم مرغ
     ما هنوز شام نخورده ایم
|+| نوشته شده توسط حمزه اولاد در یکشنبه بیستم خرداد 1386  |
 رقاصه
 

بی ساز می رقصد با شتاب
پنجه هایش بر هر چه بیابان
موج کمرش دریا
سینه به سینه آهو
آنگاه که خیز برمی دارد پلنگ
بی درنگ
لرزش عضلات ماه
با تکانه ی نسیم
در جشن ازدحام
جهان می رقصد بر پیکره ی اشیا
رقاصه در ابعاد کاشی

 

|+| نوشته شده توسط حمزه اولاد در سه شنبه هفتم فروردین 1386  |
 اوين
یکشنبه  7 / 1 / 2000  و چند ، باز  من  تونل
پرونده   بازپرس  اوين  اسير  سوء ظن   تونل
خاموش و سرد دايره هاي سرخٍ نور اين داخل
دارد  اگر شنل خرگوش و شال خز به تن تونل
چراغ نم كشيده ي ريزعلي كه دير مي جنبي
دست آخرش اسارت  ويلچر   فلج شدن تونل
يك عده  آمدند  زدند  با  كلنگ   حفر    ببين
انگشتهاي بي حس اش پر از گريستن تونل
سگانه در خودش  لب  پرتگاه  راه  مي افتد
دنبال ------------------------------------
ده ميل وصله سوزن خال روي تخت زندانبان
رفو   زده  هزار  بلوط   را  به   پيرهن   تونل
جنازه اش براي هميشه روي ريل مي ماند
ناباورانه  در  لثه هاي  مورچه ي  ترن  تونل

|+| نوشته شده توسط حمزه اولاد در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385  |
  لبنده
 

   گرگیده تن این منم من نیمه شب پاییز
   افتاده بر کف خیابان  بی دریچه  عزیز
   چتری بده تا بشورم بر خودم بی شرح
   حرفی ندارم در این ابری فقط یک چیز
   اسبی تر از باد و یله در خوابهای عمیق
   یک کم جنون قعر این گیسوی شعله بریز
   در من قدم می زند یک ناشناس ،نترس
   انگشت بر ماشه، آتش، سو, قصد، گریز
   فواره عضلات لب در لرزشی محسوس
   چاقوی برقیده می زخمد لبنده ی تیز
   پیراهنت پر شد از گلِ آتشی دلتنگ
   بی وزن نارنجها بر چوب رخت آویز
   دلرنج و گم مرگ می لیسد یکی را دور
   حجمی که در اسکلت مه مانده ته دهلیز

|+| نوشته شده توسط حمزه اولاد در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385  |
 لجن

در آغاز آن بالا جایی که جا نبود ما مردمی کم فروغ و آتش گیر، محاط اجنه و پری ...
به یکباره زمین رعدی خورد و شعله بلند و سوزان شد
سوار از سم ضربه اش خون می ریخت با آن ردای چروک از تپه فرود آمد از روزن کلاهش ماه پیدا بود -با همان عورت سفید و سرخی زده-
اسبش را به طویله بست دستی در آتش برد صورتش تازه شد گلویی تازه کرد
دختران بیرون زده بودند از بامها با گیسوان رمنده تر از آهو ، هر از گاه گلوله ای شلیک می شد از غیب ، سربازان پیچ مهره با اسبهای ربات آن بالا ...
مرد سطلی بر پیکره ی اسبش پاشید زلال از رود رفت  آیینه زنگار بست بر هم خورد نظم اشیا ، ماه پشت ابر گریخت آهوان مردند
دختران بر کابل ها راه افتادند سمت خانه هایمان ، جهان در سیمها جاری شد
با ما خندیدند با ما شعر خواندند با ما عکس گرفتند شلوار پایین کشیدند خود را تعارف کردند زیر کرسی، نطفه ی پسران مان را بردند برای پر کردن چاله چوله های آن بالا - پسران فراموش و ناخلف ، سواران اسبان ربات-
ما ماندیم و تاول بر زلال چشمه و
دستانی رو به آسمان
غلغله ای سیاهی ِ لجن را آشفت
باتلاق به کسی رحم نمی کند

|+| نوشته شده توسط حمزه اولاد در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385  |
  گریز
   گاه گیسویی می گریزد در اشکاف شب و
   کودکان دریچه پرده نشین بدگمانمی
   اندامی تاب می خورد بر طناب و
   انگشتهای هوسناک باد
   زن می چلد در خودش
بیهوده و خاموش
   با گیسوان سوخته و در هم تنیده دام
   برگها را باد می برد 
   از بین می رود بکارت توت
   اسپرمها در پسآب وهم آغوش عادات
   می سنگم به باغ
   چراغ
   و خیابانی که می ریزد در خلیج

|+| نوشته شده توسط حمزه اولاد در شنبه سی ام دی 1385  |
  فراز

  اشراق و صبح سپیده ی تنت
   در خوابهای پرنده و آهو
   قد می کشی در آوند قرن و
   پرده می افتد از بازی
   از سقف می آویزی بر فراز مزارع و
   صورتک می بندی در افق
   شبانه های زمین
   اشیایی پرت می شود بر صحنه
   عده ای می ریزند در پیراهنت
   با انیمیشن دموکراسی و ذرات

|+| نوشته شده توسط حمزه اولاد در سه شنبه پنجم دی 1385  |
 سراب
           

            سیراب و زلال
            سراب را شراب بر لبانم
            در رگانم
            رود
            راه می افتی
            سمت ساحل دور
            مژه هایت بیرون از متن
          - ستاره و موج -
            پلیس در جیبم وول می خورد
            دنبال تار گیسو
            در ویرانه های وارون
            بازوانم را بگیر
            لَخت و بی حباب
            دختر دست و پا می زند در اعماق

|+| نوشته شده توسط حمزه اولاد در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385  |
 
 
بالا