گاه گیسویی می گریزد در اشکاف شب و کودکان دریچه پرده نشین بدگمانمی اندامی تاب می خورد بر طناب و انگشتهای هوسناک باد زن می چلد در خودش بیهوده و خاموش با گیسوان سوخته و در هم تنیده دام برگها را باد می برد از بین می رود بکارت توت اسپرمها در پسآب وهم آغوش عادات می سنگم به باغ چراغ و خیابانی که می ریزد در خلیج
|+| نوشته شده توسط
حمزه اولاد در شنبه سی ام دی 1385
|