در آغاز آن بالا جایی که جا نبود ما مردمی کم فروغ و آتش گیر، محاط اجنه و پری ... به یکباره زمین رعدی خورد و شعله بلند و سوزان شد سوار از سم ضربه اش خون می ریخت با آن ردای چروک از تپه فرود آمد از روزن کلاهش ماه پیدا بود -با همان عورت سفید و سرخی زده- اسبش را به طویله بست دستی در آتش برد صورتش تازه شد گلویی تازه کرد دختران بیرون زده بودند از بامها با گیسوان رمنده تر از آهو ، هر از گاه گلوله ای شلیک می شد از غیب ، سربازان پیچ مهره با اسبهای ربات آن بالا ... مرد سطلی بر پیکره ی اسبش پاشید زلال از رود رفت آیینه زنگار بست بر هم خورد نظم اشیا ، ماه پشت ابر گریخت آهوان مردند دختران بر کابل ها راه افتادند سمت خانه هایمان ، جهان در سیمها جاری شد با ما خندیدند با ما شعر خواندند با ما عکس گرفتند شلوار پایین کشیدند خود را تعارف کردند زیر کرسی، نطفه ی پسران مان را بردند برای پر کردن چاله چوله های آن بالا - پسران فراموش و ناخلف ، سواران اسبان ربات- ما ماندیم و تاول بر زلال چشمه و دستانی رو به آسمان غلغله ای سیاهی ِ لجن را آشفت باتلاق به کسی رحم نمی کند
|+| نوشته شده توسط
حمزه اولاد در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385
|