گرگیده تن این منم من نیمه شب پاییز
افتاده بر کف خیابان بی دریچه عزیز
چتری بده تا بشورم بر خودم بی شرح
حرفی ندارم در این ابری فقط یک چیز
اسبی تر از باد و یله در خوابهای عمیق
یک کم جنون قعر این گیسوی شعله بریز
در من قدم می زند یک ناشناس ،نترس
انگشت بر ماشه، آتش، سو, قصد، گریز
فواره عضلات لب در لرزشی محسوس
چاقوی برقیده می زخمد لبنده ی تیز
پیراهنت پر شد از گلِ آتشی دلتنگ
بی وزن نارنجها بر چوب رخت آویز
دلرنج و گم مرگ می لیسد یکی را دور
حجمی که در اسکلت مه مانده ته دهلیز
|
+| نوشته شده توسط
حمزه اولاد در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385
|